X
تبلیغات
چشم سیاه من...
چشم سیاه من...
تا کی می خوای اومدنت رو پشت روزها و هفته های تقویم قایم کنی ؟

چهارشنبه 25 آذر1388
من عاشقتم

 

2m46m9g.jpg

کیستی که من

اینگونه

به اعتماد

نام خود را

با تو می گویم،

کلید خانه ام را

در دست ات می گذارم،

نان شادی های هایم را

با تو قسمت می کنم،

به کنارت می نشینم و بر زانوی تو

این چنین آرام

به خواب می روم؟

کیستی که من

این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش

با تو درنگ می کنم؟



چهارشنبه 25 آذر1388
به یاد مریم

دیشب با دنیا

 

دیشب با دنیا حرفم شد.پشتم را به آسمان کردم، شانه هایم از سنگینی نگاه ماه وستاره که از

. پشت ابرها نگاه می کردند بی طاقت شدند

نمی دانستم که حرفم را باید به که بگویم ، یا اصلا" از چه بگویم .

حالا من از تمام آن روزهای گم شده پیش از نامه ها، از روزهای دفترهای مشق ،تنها

چراغی را به یاد دارم که در حیاط می درخشید تا قطره های باران را ببینم .

تصمیم گرفته ام دفترم را در باران گم کنم تا تو یک روز آن را پیدا کنی ، خیس هم بشوی

و بعدزیر آسمان آبی بنشینی و نامه هایم را بخوانی  . آن وقت مطمین باش شاعر می شوی.

حالا هی بگو برایم از حرفهای شیرین بنویس که عاشقان، پنهانی به گوش هم زمزمه

می کنند و دور از آدمها ، زیر باران و سایه درختها  می خندد.

من ، تا همین جا هم که آمده ام در شگفتم عزیز.

نمی دانم آیا می توانستی چشمانم را صادقانه بخوانی ، دستهایم را صادقانه بگیری ؟

شاید به حرفم بخندی ؛ اما ، ما همیشه وقتی از درک یک لحظه عاجز می مانیم آن را

مردود می شماریم .شب آنچنان آرام است و شهر چنان خاموش که گویی امشب، آرام

ترین شب جهان است.دلم برای ماه تنگ شده است. حالا اگر رویم را به سمت آسمان

برگردانم ، اگر ماه   نیامده  باشد شاید گریه ام بگیرد، یا شاید بمیرم . کسی چه میداند؟

روزی باران را دوست داشتم و هوای بارانی را با تمام وجود استنشاق می کردم اما حتی

بوی باران حالم را دگر گون می کند باور کن دیگر چیزی زیبا نیست حتی طلوع آفتاب

زیبا نیست زیرا طلوع آفتاب به معنای شروعی دیگر است شروعی برای انتظاری

دیگردلم می خواهد به خوابی عمیق فرو روم به خوابی که دیگر در آن رنگی از آفتاب

نباشد رنگی از طلوعی دیگر نباشد نفس ها یم هر لحظه سنگین تر می شوندحس می کنم

دیگر وجو د ندارم اما باز صدایت را که روزی شادی بخش قلبم بود حس می کنم باز

همه چیز آغاز می شوداین بار تو نیستی

 

 

و ایــــن  حقــــــــیقتی ســـــت مـــــــاندنی .............

اینو به یاد مریم گذاشتم امیدوارم هر جا هست دلش لبریز عشق باشه.



شنبه 26 اردیبهشت1388
اثبات عشق

ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

 

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .

 

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

 

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

 

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››

 

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

 



شنبه 26 اردیبهشت1388
روز فردوسی مبارک

سخنان خردمندانه از فردوسی کبیر

 

- دانایی توانایی به بار می آورد  ، و دانش دل کهن سالان را جوان می سازد .

- گوش شنونده  همیشه در جست و جوی سخن خردمندانه و حکیمانه است .

- خرد برترین هدیه الهی است .

- خرد و دانش مرد دانا در گفتار او هویداست .

- کسی که خرد ندارد همواره از کرده های خویش پشیمان و در رنج است .

- بی خردی اسارت بدنبال دارد .و خرد موجب آزادی و رهایی است .

- خرد مانند چشم هستی و جان آدمی است و اگر آن نباشد چگونه جهان را به درستی خواهی گذراند .

- خداوند درهای هنر را بر روی دانایان دادگر گشوده است .

- کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد .

- دانش ارزش آن را دارد که به خاطر آن رنج ها بکشی .
 

- چراغ مایه دفع تاریکی است ، بدی جوهر تاریکی در زندگی آدمی است ، که از آن دوری باید جست .

- بی خردی  است، که بگویم  کسی بدی را بی بهانه (دلیل )انجام می دهد.

- رنج منتهی به گنج را کسی خریدار نیست.

- اگر برای انجام کاری بزرگ ، زمان نداری  .بهتر است بی درنگ آن را به دیگران بسپاری.

- کتاب زندگی گذشتگان ، جان تاریک را روشنی می بخشد .

- این جهان سراسر افسانه است جز نیکی و بدی چیزی باقی نیست.

- فرمان ایزد به جهانداران داد و دهش است . 

- کسی که به آبادانی  می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.

- آزادگان را کاهلی ، بنده می سازد.

 - فرمانرویانی که گوش به فرمان مردم دارند در زندگی جز رامش و آوای نوش نخواهند شنید.

- کسی که بر جایگاه خویش منم زد بخت از وی روی بر خواهد تافت.

- ابلیس مانند نیکخواهان پیش می آید ، ابتدا عهد و پیمان می گیرد ، سپس راز می گوید.

- آنگاه که هنر خوار می گردد جادو ارجمند می شود.

- دیوان که فرمانروا و دست دراز شدند سخن از نیکی را هم  باید مانند راز گفت.

- جز مرگ را ، هیچ کسی از مادر نزاد

 



پنجشنبه 6 فروردین1388
انتخاب من

انتخاب من 

ای علت قشنگی رویا و خواب من

تنها دلیل گل شدن اضطراب من

ای راه حل ساده ی جبران تشنگی

فواره ی نگاه قشنگ تو آب من

رفتی چه قدر ساده دل آسمان شکست

در عکس مهربان تو در کنج قاب من

باران چه قدر حرف تو را گوش می کند

می بارد آن قدر که نیایی به خواب من

گرچه نگاه عاشق تو هیچ کم نکرد

از اوج دل ندادن تو یا عذاب من

اما دل شکسته ی من باز هم نوشت

صد آفرین به چشم تو و انتخاب من



پنجشنبه 24 بهمن1387
پادشاه زمین...

 مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.
فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند! او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی. تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را. مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: 
 خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی.


 

http://www.extension.umn.edu/distribution/horticulture/images/7564_08_swe.jpg

 

 



شنبه 19 بهمن1387
راهی دور...

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. "نارسیس"

  برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست. لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی.پرهایش را بزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند .

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم. "هلن کلر"

برای پخته شدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره در نروید

همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم " پائولو کوئلیو"



پنجشنبه 23 آبان1387
سفر ایستگاه
 قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
          به نرده های ایستگاه رفته
                                     تکیه داده ام!
 
 قيصر امين پور

 



سه شنبه 9 مهر1387
من به یاد تو

من با تو همه آب‌هاي جهان را شناور گشته‌ام

من با تو تمامي آسمان‌ها را به پرواز كشيده‌ام

و سراسر صحراها را طعم باران چشانيده‌ام

من از مرور تو، همه جام‌هاي گذشته را لبريز كرده‌ام

و تمامي لحظه‌هاي عشق را يك جرعه سركشيده‌ام

و تشنه‌ام هنوز مریم!

تمامي دشت‌هاي هستي‌ام از آن توست

كاش گل‌هاي بيشتري داشتم

و چشمه‌هاي نوش‌تري

بر كدام موج آرام نشسته‌اي

كه در لالايي نگاهت

اين همه آرامم مي‌كني

در گهواره چشماني كه، دنياي مرا تاب مي‌دهد



پنجشنبه 28 شهریور1387
یه شعر خوب...
اى هميشه خوب

ماهى هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو
مى برد مرا بهر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو

زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اى زلال پاك - !
جرعه جرعه جرعه ميكشم ترا بكام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !

اى هميشه خوب !
اى هميشه آشنا !
هر طرف كه ميكنم نگاه
تا همه كرانه هاى دور
عطر و خنده و ترانه ميكند شنا
در ميان بازوان تو !

ماهى هميشه تشنه ام
اى زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى
ماهى تو جان سپرده روى خاك !

فريدون مشيرى



پنجشنبه 28 شهریور1387
یه شعر توپ واسه م .ن

دروازه نرده اي باغ

به راحتي صفحه اي در کتابي بسيار ورق خورده

باز مي شود،

و، در درون، چشمان ما

نيازي ندارند بر اشيايي تامل کنند

که قبلا در خاطره ثبت و ضبط شده اند.

در اينجا عادات و اذهان و آن زبان خصوصي

که همه خانواده ها اختراع مي کنند

به نظرم چيزهايي عادي مي ايند.

به سخن گفتن چه نيازي هست

يا به تظاهر به کس ديگري بودن؟

 

همه اهل خانه مرا می شناسند،

از اضطراب ها و ناتوانی من آگاهند.

بهترين رويدادي که مي تواند اتفاق افتد-

آنچه شايد خدا به ما عطا کند:

اينست که شگفتي نيافرينيم يا از ما نخواهند پيروز شويم

بلکه فقط بگذارند وارد شويم

چون بخشي از واقعيت انکار ناپذير،

مثل سنگهاي راه، مثل درختان.

 

 

از کتاب مرگ و پرگار اثر خورخه لوييس بورخس

Jorge Borges>

 



چهارشنبه 27 شهریور1387
باز هم دکتر شریعتی...

روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد

 اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم

تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ،

 نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه

 پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ،

 افتاده باشم و جان داده باشم

                                                دکتر علی شریعتی



چهارشنبه 27 شهریور1387
منم تنها ترین تنها...

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی



سه شنبه 12 شهریور1387
سلامی خیلی دیر

سلامی به همه دوستان خوب و خواننده های نازو گل وبلاگ شرمنده که نتونستم چند وقتی بیام پیشتون متاسفانه درگیر تابستون بودم خدا را شکربا همه گرماش تمام شد . سعی میکنم بیشتر بهتون سر بزنم و بازم اومدنمو زیاد کنم.



شنبه 12 مرداد1387
یه شعر با حال...

همه چیز در تمام عمر من غدغن!!!

آبيه دريا غدغن
شوق تماشا غدغن
عشق دو ماهي غدغن
با هم و تنها غدغن
براي عشق تازه اجازه بي اجازه
پچ پچ و نجوا غدغن
رقص سايه ها غدغن
کشف بوسه ي بي هوا
به وقت رويا غدغن
براي خواب تازه اجازه بي اجازه
در اين غربت خانگي
بگو پس چي بايد بگيم
غزل بگو به سادگي
بگو زنده باد زندگی
براي شعر تازه اجازه بي اجازه
ازتو نوشتن غدغن
گلايه کردن غدغن
عطر خوش زن غدغن
تو غدغن من غدغن
براي روز تازه اجازه بي اجازه

شهریار قنبری